تبليغاتX
شمعی برای هیچ...
الهی...

           تو دوست می داری

                        که من تو را دوست بدارم

                                  در حالی که بی نیازی از من

      پس من چگونه تو را دوست ندارم

                            در حالی که به تو نیاز دارم.

 

                                              

+ نوشته شده در  85/01/05ساعت 5:4  توسط مهسا   | 

شب بود به ياد تو افتادم چون ستاره اي را ديدم كه در دورترين نقطه اسمان بود به ياد تو افتادم چون ان ستاره هرگز به من نزديك نشد مثل تو كه فقط از پشت ديوار جدايي با من سخن مي گويي و حاضر نيستي حتي يك قدم با من گام برداري.

زيبايي ان ستاره چنا مرا محو تماشاي خود كرده است كه ديگر دلم نمي ايد به ديگر ستاره ها نگاه كنم مثل تو كه به قدري برايم عزيزي كه به من فرصت نظر كردن به ديگر خوبيهاي دنيا را نمي دهي.

ستاره ها كمكم محو مي شوند و من باز ان ستاره را مي بينم باز هم به ياد تو ان را تا صبح نگاه مي كنم به او گفته بودم تو مال مني و او شب گذشته با چشمكي رضايتش را به من اعلام كرد صبح شنيدم كه همه مي گفتند ان ستاره مال انهاست چون به انها هم چشمك زده است مثل تو كه تازه فهميدم مال من نيستي.

شب شد باز ان ستاره چشمك زنان امد فرياد زدم:ديگر گول چشمكهاي فريبنده ات را نخواهم خورد.پله اي به بلندي اسمان مي سازم و از ان بالا مي ايم و تو را به زمين مي اورم تا ديگر كسي تو را نبيند ولي هر چه پيش مي رفتم ان ستاره دورتر مي شد.

بعدها فهميدم رسيدن به ان ستاره رويايي بيش نيست مثل خودتو كه فقط يك خواب ورويا هستي.

+ نوشته شده در  85/01/05ساعت 1:58  توسط مهسا   | 

دوست واقعي...

انسان وقتي دوستي واقعي دارد كه خودش هم دوست واقعي باشد.

                                                                                      (امرسون)

مرگ يكي از دو دوست صميمي فقط اندوه ديگري را فراهم ميكند ولي فراق هر دو را متاثر ميكند.

                                                                                     (لاروشفوكو)

دوست واقعي كسي است كه انقدر بااو صميمي شويم كه در حضورش با صداي بلند فكر كنيم.

                                                                                     (امرسون)

دوست صادق ان است كه در غم و شادي ما شريك باشد خوشبختي ما را دو برابر كند ويك نيمه از رنج مان را به دوش كشد.

                                                                                    (بيكن)

دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلبت را لمس كند.

 دوست واقعي كسي است كه وقتي همه تو را ترك كردنده اند با تو مي ماند.

+ نوشته شده در  85/01/04ساعت 0:37  توسط مهسا   | 

اخرین بار که اورا دیدم

گردنبند صلیبی به او هدیه کردم

گفت:من که دوستت ندارم

پس چرا به من هدیه می دهی!؟

گفتم:بر سر هر گوری صلیبی می نهند

این صلیب را بر گردنت بالای قلبت بیاویز

زیرا انجا گورستان عشق من است.

 

+ نوشته شده در  85/01/04ساعت 0:20  توسط مهسا   | 

يك آدم خوش شانس

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.

از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي است.

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نميكردم!

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب مي بردند.

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.

اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو فرستاد المپياد رياضي!!!

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم اسممو يادم رفت بنويسم!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم از نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!

يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  85/01/04ساعت 0:10  توسط مهسا   | 

سعی کن تنها زندگی کنی...

زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت...

بی انکه دوست داشته باشی.

بگذار خانه قلبت خالی بماند...زیرا اگر کسی در ان جای گرفت...

به ویرانه های قلبت رحم نمی کند.

اما...

اگر کسی را دوست داری...عمیق دوست بدارو انقدر برایش گریه کن

و انقدر برایش سادگی کن

تا عشق پاک و اسمانی ات را از یاد نبرد. 

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت 5:4  توسط مهسا   | 

مي نويسم اما تنها

اري از تنهاييم...

مي نويسم بي تو بودن را با تو بودن مي پنداشتم

اما گذشت...

ميداني اكنون چه مي پندارم

در گذر لحظه ها مي گذرم پس بگذار

بي تو بگذرم.

 

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت 5:0  توسط مهسا   | 

یکی بودو یکی نبود...اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم.

یکی داشت و یکی نداشت...اونی که داشت تو بودی اونی که تو رو نداشت من بودم.

یکی خواست و یکی نخواست...اونی که خواست تو بودی  اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم.

یکی اورد و یکی نیاورد...اونی که اورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم.

یکی گفت و یکی نگفت...اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم را به هیچ کس جز تو نگفت من بودم.

یکی ماند و یکی نماند...اونی که ماند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم.

یکی رفت و یکی نرفت...اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو تو قلب هیچ کس نرفت من بودم.

یکی رسید و یکی نرسید...اونی که رسید تو بودی واونی که مثل کلاغ هنوز به مقصد نرسیده منم...!!! 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/01ساعت 4:15  توسط مهسا   | 

ارزو می کنم هیچ وقت به تمام ارزوهایت نرسی

زیرا عمر هر کس به اندازه ارزوهای اوست.

 

+ نوشته شده در  84/12/29ساعت 7:26  توسط مهسا   | 

have a good day and better tomorrow

mahsa joooooon

+ نوشته شده در  84/12/26ساعت 1:58  توسط مهسا   |